اندیشه زاد از سر بی مغز به در کن
همچو ماه تمام از دل خویش زاد سفر کن
شکرانه بیداری از این راه مرو تند
هر خفته که یابی به سر پای خبر کن
مقراض ره دور نظرهای بلند است
قطع نظر از مردم کوتاه نظر کن
در دامن ساحل چه بود غیر خس و خار
یک چند سفر در دل دریای خطر کن













ترا هنوز اگر همتی به جا مانده ست
سفر کنیم ،
سفر
سفر ادامه ی بودن
ز سینه زنگ کدورت زدودن است
– آری
سفر کنیم و نیندیشیم
…
سفر به عزم گریز ؟
- این گمان مبر که مرا
سفر به عزم ستیز است
سفر شکفتن آغاز و
ترجمان شکوه است
سفر به عزم رهایی زخیل اندوه است
سفر به عزم رسیدن به صبح هشیاری است
سفر کنیم
سفر ابتدای بیداری ست …