وقتی داشتم به سمت مطب می رفتم، به مکانیسم های دفاعی فکر می کردم، دنبال راهی هستم که با استفاده از هیپنوتیزم، nlp ، و شناخت درمانی، افراد مبتلا به اعتیاد در چند قدم درمان کنم”
قدم اول: آگاهی بخشی و آگاه کردن به مکانیسم های دفاعی، بخصوص انکار
قدم دوم: طراحی تمرینی برای تحمل کردن استرس
قدم سوم: انگیزه بخشی
قدم چهارم: استمرار
در این فکر ها بودم، که وارد مطب شدم، امروز هم مثل روزهای گذشته مطب شلوغ بود، دکتر احمدی قبل از من آمده بود.
4 – 5 نفری رو ویزیت کردم و بعد نوبت آقای “ر” شد،
- هدفش از گرفتن متادون، نشئه شدن بود، چون مثل هروئین نئشه نمی شد، همزمان استفاده میکرد، واسش توضیح دادم که یا فکر نئشگی را از ذهن بیرون کنه یا فکر ترک کردنو، بصورت شفافی وضعیتشو تشریح کردم، طوری حالات روحیشو گفتم که از تعجب دهانش باز مونده بود، به برادرش گفت ” انگار دکتر سالها با من زندگی میکنه”
متادونشو بالا بردم، کلونیدین هم در کنارش گذاشتم، تو ذهنم برنامه ای واسش طراحی کردم ” تجویز قدم به قدم بوپروپیون، فلوکسیتین و ریسپریدون و آرتان، به خودش نگفتم ولب به فکر نئشگیش بودم!!
چند مریض دیگه ویزیت کردم
خانوم جوانی واسه مشاوره اومد( مشاوره نمی پذیرم ولی چون سفارش شده بود، قبول کردم)، شوهرش خطایی کرده بود(14 ماه پیش) میخواست مشاوره بگیره واسه جدا شدن، من فقط وضعیتشو تشریح کردم:
1. در صورت جدایی چه سودی میبره و مهمتر اینکه چه خطراتی تهدیدش میکنه( روی این قسمت تاکید بیشتری کردم چون هم خوشگل بود، هم اندام خوبی داشت و هم خوش خیال)
2. اگر به این طلاق خاموش و وضعیت برزخ ادامه بده با چه اتفاقات قابل انتظاری روبرو میشه
3. اگه بخواد روابطشو بازسازی کنه چطور میشه
آقای “ا” آومد خواهر و پدرش زیر بغلشو گرفته بودن
14 قرص ترامادول خورده بود، 30 آلپرازولام، خراشی هم روی مچش بود
-چیه
-آقای دکتر خودکشی کرده
- چطور شد این کارو کردی
- آقای دکتر آدم ضعیفیم، نتونستم ترامادول را ترک کنم، خودمو بکشم بهتره
خواهرش هم تند تند میگفت، ترامادول مزخرفه، نباید بخوری و..
سریع خواهرشو از اطاق بیرون کردم و با شوخی گفتم” قبول داری کمی خر تشریف داری!!
با صدایی ناله مانندگفت چطور آقای دکتر
- نهایت قضیه اینه روزی 2 تا ترامادول بخوری، هزینه اش چقدر میشه!!! ( پسر خوش تیپی بود و بدنسازی میکرد، چندین بار مطب آمده بودن، سر و وضع پدر فقیرانه و آشفته ولی پسر و خواهرش خوش لباس، خوش چهره و در یک کلام خوش تیپ بودن)
- شانس آورده بود آلپرازولامو با ترامادول خورده بود و تا حدی جلو تشنجشو گرفته بود، پدرش رفت داروهاشو بگیره، گوشه سالن نشست، چشم اشو بسته بود و در حالت خواب بود، با دکتر احمدی صحبت کردم(دکتر مسئول بخش مسمومیت ها است) راهی بیمارستان شدند البته با نامه دکتر که حداقل هزینه رو پرداخت کنن.
- ساعت 8 هم “ا” آمد، 23 ساله که تمجیزک و کراک تزریقی میزد، ماه پیش یکبار آمد و دیگه نیومده بود.
از دست پدرش گله مند بود و میگفت اصلا به من اعتماد نداره، وضعیت مالی خوبی داشتن و تنها پسر خانواده بود.
اگر تمامی این افراد هوش هیجانی بالاتری داشتن هیچ کدوم به اینصورت دچار مشکل نمی شدن
نظر شما چیه؟













سلام آقای دکتر ارباسی مهربان:
هوش و آگاهی هست و همیشه بوده و جایی نرفته است.
قرار نیست جایی برود.جایی ندارد برود- اما نفس و ذهن شرطی شده مانند غبار روی آن را پوشانده است.
همان که ماهیت نفس را شناختیم-سیگار و هر اعتیاد دیگری خودش ما را رها می کند.اگر ما سعی کنیم او را رها کنیم او برمی گردد.اما اگر او را شناختیم او از شناخت ما می ترسد.
می توان چنین گفت: هر چیز کاذب از آگاهی و شناخت می ترسد.
دیو چو بیرون رود فرشته در آید
در ضمن محبت کردید و من را قابل دانستید و در لیست وبلاگتان قرار دادید و ممنون از کار دلپسندتان که در آخر مطلبتان نظر علاقه مندان را پرسیده اید.
ببخشید جسارت کردم.