افسردگي از ديد بك

می دونيد که افسردگی،سرماخوردگی بيماريهای روانيه و تقريبآ اکثر ما حداقل يکبار اونو توی زندگيمون تجربه می کنيم . افسردگی انواع مختلفی داره و درباره اون مانند ساير اختلالات روانی، دلايل مختلفی ذکر شده است ؛ که من امروز می خواهم درباره ی الگوی شناختی آرون تی بک(Aron t .beck) صحبت کنم.
شناخت گراها افکار خاص را علت اصلی نشانه های فرد افسرده می دانند و بر تأثير فکر و شناخت روی بدن، هيجان و رفتار تأکيد می کنند.از ديد بک دو مکانيزم موجب افسردگی(يک قطبی) می شود ؛ سه گانگان شناختی و خطاهای منطق.
سه گانگان شناختی(cognitive triad): از افکار منفی درباره خود،تجربه ی جاری و آينده تشکيل می شود.
افکار منفی نسبت به خود،از اعتقاد فرد به اینکه او معيوب،به درد نخور و بی کفایت است ونسبت دادن تجربيات ناخوشايند به عدم شايستگی شخصی؛عزت نفس کم به اين دليل است.
افکار منفی درباره ی تجربه ی جاری،شامل تعبير اوست که آنچه برای وی اتفاق می افتد،ناگوار است و موانع جزئی را موانع غير قابل گذر سوء تعبير می کند.حتی زمانی که ديدگاههای مثبت معقولتری درباره ی تجربه ی او وجود دارد،او به منفی ترين تعبير ممکن درباره آنچه برای او رخ داده است، گرايش دارد.
نگرش منفی فرد افسرده در مورد آينده،نگرش درماندگی است.زمانی که او به آينده فکر می کند،باور دارد که وقايع منفی که اکنون برای او اتفاق می افتد به خاطر نقايص شخصی او در آينده نيز ادامه خواهد داشت.
تحريف های شناختی يا خطاهای منطق(errors in logic):خطاهای منظم در منطق و تفکر هستند که باعث تيره شدن تجربيات فرد می شوند.تحريفات شناختی وقتی نمايان می شودند که پردازش اطلاعات نادرست يا نامؤثر باشند.
۱- استنباط دلخواه: به نتيجه گيريهايی اشاره دارد که شواهد و حقايقی آنها را تأئيد نمی کند يا آنها را نقض می کند که دو نوع است.
الف) فکر خوانی (mind reading):که فرد فکر می کند می داند که ديگران در مورد او چه فکر می کنند.مثلآ: دوستش او را دوست ندارد چون با او به خريد نمی آيد.
ب) پيش بينی منفی( negative prediction): معتقد است که اتفاق بدی خواهد افتاد،هر چند که شواهدی برای تأئيد نظرش ندارد.مثلآ:عليرغم عملکرد خوبش در امتحان قبلی و آماده بودن برای اين امتحان،بگيد امتحان خوبی نخواهد بود.
۲- انتزاع يا مشاهده گزينشی:تمرکز بر يک امر جزئی و در عين حال ناديده گرفتن ويژگيهای مهمتر موقعيت.فرد برای تائيد تفکر منفی خويش برخی عقايد يا حقايق را انتخاب می کند؛يعنی روی خطاهايش متمرکز شده و محاسنش را در نظر نمی گيرد.
۳- تعميم افراطی:نتيجه گيريهای کلی درباره ی ارزش،توانايی يا عملکرد بر اساس يک موقعيت تنها. مثل:فردی که نمی تواند نشت شير آب منزلش را تعمير کند و نتيجه می گيرد که شوهر بی کفايتی است.
۴- بزرگ نمايی يا کوچک نمايی: خطای ارزيابی که فرد اشکالات و رويدادهای ناگوار جزئی را بزرگ و نقاط قوت و رويدادهای خوب را کوچک جلوه می دهد.به همين دليل نتيجه گيريهای که می کند مؤيد احساس حقارت يا افسردگی اوست.
۵- شخصی سازی :فرد خود را مسئول رويدادهای ناگوار در دنيا می بيند؛رويدادهايی که به او ربطی ندارد و تحت کنترل او نيست، به خودش ربط می دهد.مثلآ: هر وقت می خواهم گردش بروم،باران می بارد يا هر وقت می خواهم خريد بروم،شلوغ است. در صورتيکه هميشه اينگونه نبوده است.
۶- تفکر دو مقوله ای (همه يا هيچ): امور بايد دقيقآ مطابق ميل ما باشد،در غير اينصورت شکست می خوريم. مثلآ : اگر نمره ۲۰ نگيرم،تنبل هستم.
۷-برچسب زدن نادرست:گاهی برچسب زدن(نسبت دادن بعضی صفات به خود) بر مبنای برخی اشتباهات باعث می شود که نظری منفی درباره خود پيدا کنيم و در نتيجه حس نادرستی نسبت به خود و هويتمان پيدا می کنيم.نمونه ای از تعميم افراطی است که روی خودپنداره اشخاص تأثير می گذارد.مثال:کسی که در معاشرت با آشنايی تجربه منفی داشته،نتيجه بگيرد که آدم دلنشينی نيست.
۸-فاجعه سازی:در مورد رويدادها اغراق کند و از آن يک رويداد وحشتناک می سازد.
نظريه ی افسردگی بک(beck)،علت افسردگی را افکار منفی نسبت به خود ، تجربه ی جاری و آينده و خطاهای منطق می داند.درمان شناختی می کوشد با اين شناختها مقابله کند و به بيمار می آموزد بر مشکلات غلبه کند و بر موقعيتهايی که قبلآ‌ آنها را حل نشدنی می انگاشته فائق آيد . در اين درمان به ندرت درباره ی مشکلات کودکی بحث می شود و تمرکز اصلی بر افکار و احساسات فعلی بيمار است . همچنين از شيوه های رفتاردرمانی مثل افزايش فعاليت(تقويت فرد افسرده برای شرکت در فعاليتهای بيشتر)، واگذاری تکليف درجه بندی شده و آموزش مهارتهای اجتماعی مغاير با نشانه های افسردگی،استفاده می شود.البته اين شيوه ها برای تغيير نشانه های رفتاری صرفآ وسايلی هستند برای تغيير افکار و فرضهایی که علت بنيادی رفتار افسرده انگاشته می شوند و اين شيوه های زمانی مؤثر واقع می شوند که بتوان عقيده ی فرد افسرده را تغيير داد.
در اينجا چند شيوه ی شناختی را بيان می کنم:
۱- شناسايی افکار خودکار: افکار خودکار،جملات ناپيوسته و منفی، سريع و از روی عادت هستند که افراد افسره به خودشان می گويند.اين افکار،افسردگی را نگه می دارند و فرد از آنها آگاه نيست.اين افکار درخواستهای نامعقولی هستند که فرد از خودش دارد و درمان شناختی به بيماران کمک می کند که اين افکارخودکار را شناسايی کنند. .مثلآ‌: مادری که فکر کند به دليل عصبانيت در مقابل بدرفتاری فرزندانش ،باعث رنجش آنها شده و شايسته ی مراقبت از آنها نيست و به اين ترتيب خودش را نالايق می داند.
۲- افکارخودکار،آزمايش واقعيت: وقتی بيمار ياد گرفت اينگونه افکار خودکار را شناسايی کند،درمانگر شناختی به گفتگويی با بيمار می پردازد که طی آن شواهد موجود عليه اين افکار را با دقت کامل مورد بررسی قرار دهد.اين تلاشی در جهت ايجاد خوش بينی کاذب نيست، بلکه ترغيب بيمار به استفاده از معيارهای معقول خودسنجی است که افراد غير افسرده بکار می برند.در اين روش از فن سه سئوال استفاده می شود که به وسيله ی آن افکار خودکارش را زير سئوال می برد.اين سئوالات عبارتند از:
چه شواهدی برای اين عقيده داريد؟
چه تفسير ديگری از اين وضعيت می توانيد داشته باشيد؟
اگر نظرت درست باشد،چه عواقبی دارد؟
وقتی فرد ياد گرفت که افکار خودکارش را با دقت کامل بررسی کند و شواهدی را عيله آنها بيارايد،قادر خواهد بود آنها را تضعيف کرده وبدين ترتيب آنها از بين خواهند رفت.
۳-آموزش انتساب مجدد: فرد افسرده به سرزنش کردن خود برای رويدادهای ناگوار گرايش دارد که در واقع مسئول آنها نيست.در اين روش رويدادها وارسی می شوند و برای غلبه کردن بر اين سرزنشها،معيارهاي افراد غير افسرده بکار می رود.فرد در می يابد که عوامل ديگری غير از بی کفايتی او وجود ممکن است باشند که به رويداد ناگوار کمک کرده است.فرد بدين وسيله ياد می گيرد که منابع سرزنش ديگری غير از خودش جستجو کند و بدين ترتيب عزت نفس خود را بالا برد.
۴- تغيير دادن فرضهای دپرسوژنيک : بک(beck) شش فرض را مشخص کرد که افراد افسرده زندگی خود را بر اساس آن قرار می دهند و از اين راه خود را مستعد غم،ناميدی و سرخوردگی می کنند.آنها عبارتند از:
برای اينکه خوشحال باشم،بايد در هر کاری که به عهده می گيرم،موفق باشم.
برای اينکه من خوشحال باشم،بايد همه ی افراد در همه ی اوقات مرا بپذيرند.
اگر مرتکب اشتباهی شوم،معنی آن اين است که نالايقم.
بدون عشق و محبت نمی توانم زندگی کنم.
اگر کسی با من مخالف باشد،اين بدان معنی است که او مرا دوست ندارد.
ارزش من به عنوان يک شخص بستگی دارد به اينکه ديگران درباره ی من چه فکر می کنند.
وقتی اين فرضها شناسايی شد،آن را به شدت مورد حمله قرار می دهند؛اعتبار هر فرض بررسی می شود،ضد استدلالهايی برای هر يک از اين فرضها مطرح می شود،فرضهای قابل قبول ديگری ارائه می شود و پيامدهای مصيبت بار اعتقاد به فرض بر ملا می شود.
منبع:http://azarhekmatnia.blogfa.com/post-38.aspx

هنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »

دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>