موفقيت = هوش+هيجان
«نميتوانم بگويم نه… ديگه خسته شدم … هيچ چيز آنگونه که من ميخواهم پيش نمي رود… ديگر نميتوانم به هيچ چيز خوشبين باشم… نميفهمم چه احساسي دارم… اصلا از خودم و زندگيام راضي نيستم…».
شايد در مکالمات روزمره از دوستان، همکاران و حتي اعضاي خانواده خود عباراتي نظير آنچه در بالا ذکر شد، زياد شنيده باشيد. احتمالا با افراد زيادي روبرو شدهايد که خيلي زود از مسايل زندگي آزرده يا سرخورده ميشوند و کاملا مايوسانه دست از تلاش ميکشند و سعي در کنارهگيري ميکنند يا کنج انزوا ميگزينند؛ اما نقطه مقابل آن، کساني را ديدهايد که عليرغم مشکلات زيادي که پيش رو دارند با انرژي و خوشبيني همچنان اميدوار حرکت ميکنند و از زندگي خود نهايت رضايت را دارند.
آيا تاکنون به اين فکر کردهايد که علت اين همه تفاوت چيست؟ چرا برخي از افراد، اين چنين شکننده و آسيبپذيرند و عدهاي ديگر تا اين حد مقاوم؟ چرا گروهي به راحتي در اجتماع حضور مييابند و از شرکت در جمع لذت ميبرند و گروهي ديگر به خاطر تجربههاي بد خود از برخوردها يا صحبتهاي آزاردهنده ديگران، از جمع کناره ميگيرند و براي کسب آرامش بيشتر به خلوت پناه ميبرند. چرا برخي افراد با مسائل، راحت و خوشبينانه برخورد ميکنند و برخي ديگر با تجربه کوچکترين مشکل، خود را بدبختترين و کمشانسترين موجود روي زمين قلمداد ميکنند که هميشه محکوم به رنج کشيدن هستند؟
از مباحثي که در روانشناسي مورد توجه قرار گرفت، بررسي علت اين تفاوتها بود. روانشناسان در پيگيري اين تفاوتها به دنبال يک ظرفيت و قابليت رواني قابل قبول و قابل اندازه گيري، اصطلاح هوش هيجاني (EQ) را مطرح کردند.
هيجان چيست؟
قبل از پرداختن به مفاهيم زيربنايي هوش هيجاني، ابتدا بايد به تعريفي از هيجان پرداخت؛ واژهاي که روانشناسان و فلاسفه بيش از يک قرن درباره معناي دقيق آن به بحث و جدل پرداختهاند. ريشه واژه هيجان از کلمه لاتين “motore” به معناي حرکت، با اضافه پسوند “e” به معناي دورشدن نشاندهنده ميل به عمل در هر هيجان است. هيجان به احساس و افکار همراه آن و حالات روانشناختي و محدودهاي از تکانهها برميگردد (گلمن، 1995 ). در فرهنگ لغت آکسفورد، معناي لغوي هيجان چنين تعريف شده است: «هر تحريک يا اغتشاش در ذهن، احساس، عاطفه، هدايت، هر حالت ذهني قدرتمند يا تهييج شده» (اعتصامي،83) و در فرهنگ جامع روانشناسي، هيجان اين گونه تعريف شده است: «هيجان معمولا واکنش کوتاه مدت، شديد، مقطعي به شمار ميآيد و از خلق که حالت مسلط و دوام يافته بر شخص است، متمايز ميشود».
«گلمن»(1995) واژه هيجان را براي اشاره به يک احساس، فکر و حالت رواني و بيولوژيکي مختص آن و دامنهاي از تمايلات براي عمل براساس آن به کار ميبرد. تعاريف هيجان، متعدد و اغلب متناقض است، اما از نظر برخي از نظريهپردازان مجموعهاي از هيجانات جهانشمول هستند؛ مانند خشم، اندوه، ترس، شادماني، عشق، شگفتي، نفرت، شرم ( گلمن به نقل از پارسا، 1382). هر يک از اين هيجانات يك هسته واحد دارند. به عبارت ديگر شكل اصلي هر هيجان در افراد مختلف يكسان است؛ اما در جوامع مختلف تحت تاثير شرايط فرهنگي خاص آن جامعه، شكل بروز هيجان متفاوت است. امروزه بر اثرات روانشناختي هيجان تاكيد زيادي ميشود و اين موضوع عموما پذيرفته شده است که هيجان به جاي تداخل با ساير ظرفيتهاي شناختي، موجب افزايش آنها ميشود. علاوه براين، اتفاق نظر زيادي وجود دارد که هيجانها منبع اوليه انگيزشي هستند (لزارد، 1971؛ ليپر، 1948؛ تام کينز، 1962؛ شوارز، 1990؛ نقل از سالوي و همکاران، 2000، به نقل از امينيها).
نظريههاي هوش هيجاني:
تاکنون بحثهاي متفاوتي درمورد چيستي هوش مطرح شده است و نظريههاي متعددي در پاسخ به اين پرسشها که «آيا هوش يک توانايي کلي است يا مجموعهاي از تواناييها ؟» يا اينکه «آيا هوش ذاتي است يا ميتوان آن را آموخت؟ » شکل گرفته است.
فيلسوفاني چون افلاطون، ارسطو، دکارت و کانت علاقهمند به موضوع نقش هيجانات در تفکر و رفتار بودند. افلاطون عقيده داشت که هيجانات، جنبه ابتدايي و حيواني انسان هستند و با عقل و منطق ناسازگارند (سياروچي و همکاران، 2003، ترجمه امامزادهاي و نصيري، 1384- به نقل از سپهريان آذر،1385).
«فرويد» (نظريهپرداز روانکاوي) معتقد بود که هيجانات تفکر منطقي را تضعيف ميکنند و «آرتور کاستلر» اظهار کرد که ناتواني ما در آگاهي به واکنشهاي هيجاني، خشم و کنترل آنها به علت بروز اشکالاتي در رشد سلسله اعصاب مرکزي در دوران جنيني است که خود ناشي از يک اشتباه تکاملي است و جنبههاي حياتي نوع انسان را تهديد ميکند.
درسالهاي 1969 – 1900 هوش و هيجان به صورت جداگانه مورد بررسي قرار گرفتند و هوش به عنوان توانايي استدلال انتزاعي درنظر گرفته شد. ديدگاههاي متعددي نيز در اين زمينه به وجود آمد. برخي از نظريه پردازان، هوش را توانايي منحصربه فرد براي يادگيري دانستند و برخي ديگر معتقد بودند که افراد در زمينههاي مختلف، تواناييهاي گوناگون دارند. «ورنون» و «اسپيرمن» هوش را به عنوان يک کل تعيين کردند، «ترستون»، «گيلفورد» و «گاردنر» نيز مطرح کردند که هوش مجموعهاي از تواناييهاي ذهني جداگانهاي است که کم و بيش مستقل عمل ميکنند. طي سالهاي 1920-1990 پژوهشگران زيادي در پي شناسايي هوش هيجاني بودند. درسال 1920 «ثرندايک» (روانشناس رفتارگرا) در دانشگاه کلمبيا از عبارت «هوش اجتماعي» براي توصيف مهارت سرکردن با ديگران استفاده کرد. او توانمنديهاي اجتماعي را يکي از عنصرهاي مهم هوش ميدانست (هدلند، استنبرگ، 2001، به نقل از سپهريان آذر).
«ديويد» و «کسلر» (1958) هوش را يک توانايي کلي معرفي کردند که فرد را قادر ميسازد تا بهطور منطقي بينديشد، فعاليت هدفمند داشته باشد و با محيط خود به طور موثر به کنش متقابل بپردازد (سيف، 1380).
«کرانباخ» (1960) عقيده داشت که هوش اجتماعي را نميتوان تعريف كرد و اندازه گيري هم نشده است.
در سالهاي 1980 شکافهايي در تجزيه و تحليل ماهيت هوش ظاهرشد. به اين ترتيب ديدگاههاي جديد، هوش شناختي سنتي را به چالش كشيدند و بيشتر روانشناسان به نتيجه مشابهي رسيدند که براساس آن مفاهيم قديمي هوشبهر تنها محدود به مهارتهاي کلامي و رياضي و عملکرد خوب در محيطهاي تحصيلي است، اما در زمينههايي که با اين محيطها فاصله دارند، پيشبينيکننده قدرتمندي نيستند. معروفترين اين ديدگاهها نظريههاي «استرنبرگ» و بهخصوص «گاردنر» و «سالوي» است که هوش را از منظر فراختري نگريستند.
مهارتهاي اجتماعي – هيجاني
واژه هوش هيجاني (EI) و بهره هيجاني (EQ) به عنوان پرکاربردترين لغات ومفاهيم جديد درسال 1995 از سوي آمريکا انتخاب شدند. ازآن پس تاکنون نيز تحقيقات درمورد هوش هيجاني رو به افزايش است.
درسال 1980 ميلادي «رون بار- آن»، براي اولين بار مخفف «بهره هيجاني» يا “EQ” را براي اين دسته تواناييها به کار برد و اولين آزمون در اين مورد را ساخت. در سال 1990 «پيتر سالوي» استاد دانشگاه ييل و «جان ماير» مفهوم اساسي تئوري خود را براي اولين بار تحت عنوان «هوش هيجاني» به چاپ رساندند. در سال 1995 اين مفهوم در پرفروشترين کتاب سال 1995 نوشته «دانيل گلمن» تحت عنوان «هوش هيجاني» ظاهر شد و عموميت يافت (اکبرزاده، 1383).
سالوي و ماير (1990) هوش هيجاني را به عنوان توانايي درک احساسات در خود و ديگران معرفي كردند.
ماير و سالوي اظهار ميدارند: گرچه بعضي اوقات درکاربرد عملي، لازم است که هوش هيجاني به عنوان يک سازه واحد محسوب شود، اما در بيشتر کارهاي ما پيشنهاد ميشود که هوش هيجاني ميتواند به چهارشاخه تقسيم شود:
اولين شاخه، احساس و بيان هيجان شامل بازشناسي و وارد کردن اطلاعات کلامي و غيرکلامي از سيستم هيجاني است.
شاخه دوم تسهيل تفکر به وسيله هيجان، (بعضي اوقات به كارگيري هوش هيجاني ناميده ميشود) و عبارتست از به کارگيري هيجانها در تکاليف شناختي مانند خلاقيت و حل مسئله.
هيجانها از دو طريق وارد سيستم شناختي ميشوند:
1- به عنوان احساسات شناخته شده، مانند مورد کسي که فکرميکند «حالا من کمي غمگين هستم»،
2- به عنوان شناختهاي تغيير يافته، مانند وقتي که يک شخص غمگين، فکر ميکند؛ «من خوب نيستم.»
تسهيل هيجاني تفکر بر اين موضوع متمركز است که چگونه هيجان روي سيستم شناختي اثر ميگذارد و به اين ترتيب چگونه ميتواند براي حل مسئله به نحو موثر، استدلال، تصميمگيري و کارهاي خلاق بهکار رود. البته شناخت ميتواند به وسيله هيجانهايي از قبيل اضطراب و ترس، مختل شود. ازطرف ديگر هيجانها ميتوانند در سيستم شناختي اولويت ايجاد کنند که به چه چيز مهمي توجه کند و به آن بپردازد.
شاخه سوم، فهم يا ادراک هيجاني، شامل پردازش شناختي هيجان است که عبارت است از بصيرت و معلومات بهدست آمده در مورد احساسات خود يا احساسات ديگران.
شاخه چهارم، اداره يا تنظيم هيجاني در مورد تنظيم هيجانها درخود و ساير افراد است.
ماير و سالوي در کتاب «بار- آن و پارکر»، هوش هيجاني را تحت عنوان سه معني بررسي كردهاند:
الف- طرز تفکر يک عصر يا دوره (روحيهاي که در يک زمان وجود دارد): عبارت است از خصوصيات فرهنگي – معنوي يا احساسي که يک دوره را مشخص ميكند. به نظر ماير و سالوي هوش هيجاني يکي از اين «طرز تفکرهاي اين عصر» است.
ب- شخصيت: خصوصيات شخصيتي مانند پافشاري و مقاومت، انگيزه پيشرفت و مهارتهاي اجتماعي به عنوان هوش هيجاني شناخته ميشود.
ج- توانايي ذهني: رويکرد علمي، هوش هيجاني را بيشتر با عبارات «تواناييهاي ذهني» تعريف ميکند تا معني وسيع قابليتهاي اجتماعي.
در تعريف ماير و سالوي هوش هيجاني توانايي درک، ارزيابي و بيان صحيح هيجانها و توانايي دستيابي و توليد احساسات براي تسهيل فعاليتهاي شناختي؛ توانايي درک مفاهيم مربوط به هيجانهاي خود و ديگران براي رسيدن به رشد، حال خوب و ارتباطات اجتماعي موثر تعريف ميشود.
مفهوم هوش هيجاني به عنوان تنظيم کننده در موضوعهاي مختلف سودمند بوده است.
در ديدگاه سالوي و همکاران، مفهوم هوش هيجاني متناقض و درمقابل مفهوم هوش نيست. رويکرد هوش هيجاني عقيده دارد که هيجانها سازگارانه و کنشي هستند و براي سازماندهي فعاليتهاي شناختي و در نتيجه رفتار به کار ميروند. هيجانها و احساسات شديد ميتوانند در خدمت عقل باشند. اين عقيده ابتدا به وسيله دو روانشناس تجربي قديمي «روبرت ليپر» و «ماورر» بيان شد. روانشناسان انسانگرايانه، درميان چيزهاي ديگر عقيده برآن داشتند که يکي ازاحتياجات ضروري و مبرم انسان اين است که نسبت به خودش احساس خوبي داشته باشد، هيجانهاي خود را مستقيما تجربه نمايد و از نظر هيجاني رشد کند (هرمان، 1992، به نقل اکبرزاده).نظام هيجاني شامل تجارب دروني هستند که در پاسخ به الگوهاي ارتباطات خارجي به وجود ميآيند. اگر شخصي اعتقاد داشته باشد که ديگراني که در زندگياش مهم هستند او را دوست دارند، خوشحال ميشود، اگر معتقد باشد که آنها با او بد رفتاري کردهاند، عصباني ميشود و…. گرچه اين مدلهاي دروني ارتباطات منعکسکننده دنياي خارج هستند، اما عين آنچه درخارج اتفاق ميافتد، نيستند.
آرزو دانشكده
كارشناس ارشد روانشناسي
سايت ايسنا
فعلا هیچ نظری نیست »
نظر شما
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>












