رفتن

اندیشه زاد از سر بی مغز به در کن
همچو ماه تمام از دل خویش زاد سفر کن
شکرانه بیداری از این راه مرو تند
هر خفته که یابی به سر پای خبر کن
مقراض ره دور نظرهای بلند است
قطع نظر از مردم کوتاه نظر کن
در دامن ساحل چه بود غیر خس و خار
یک چند سفر در دل دریای خطر کن
ماندن

مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست
ز پا اين بند خونين بركنم نيست
اميد آنكه جان خسته ام را
به آن نا ديده ساحل افكنم نيست
قدرت باور
شخصي سر كلاس رياضي خوابش برد. زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مسأله را كه روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت كرد و با اين «باور» كه استاد آن را به عنوان تكليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب براي حل كردن آنها فكر كرد. هيچ يك را نتوانست حل كند. اما طي هفته دست از كوشش برنداشت. سرانجام يكي از آنها را حل كرد و به كلاس آورد. استاد به كلي مبهوت شد زيرا آن را به عنوان دو نمونه از مسايل غير قابل حل رياضي داده بود.
شوق

موئينه به تن كردي و بي ذوق تپيدي آنگونه تپيدي كه به جايي نرسيدي
در انجمن شوق تپيدن دگر آموز













